کافه شب بارانی

بیا تو بیرون بارون میاد خیس میشی.....

شعر زمستان

 

شعر زمستان,شعرزمستان,شعر زمستان اخوان,شعر برای زمستان,شعرزمستانی,شعرهای زمستان


وقتی زمستان آمد 

 

ازگل نشانه ای نیست

 

بلبل ها را از سرما

 

بر لب ترانه ای نیست

 

زمستان‌ آمده باز

 

کرده پرپر گلها را

 

برگ زرد درختان

 

نشان دهد سرما را

 

ای بچه های گلرو

 

آمد فصل زمستان

 

برف و باران دوباره

 

می بارد از آسمان

 

ما بچه ها همیشه

 

با آنکه پرخروشیم

 

شال و کلاه خود را

 

فصل سرما می پوشیم



[ شنبه 5 بهمن 1392 ] [ 03:32 ب.ظ ] [ محمد افشاری ] [ نظرات() ]

زمستان است

 0 0 0  0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0  0 0 0

شعر زمستان

 

"زمستان "،زمستان است

 

نگاه سردتو بر من زمستان است

 

صدای سرد تو بر من زمستان است

 

بهار چشم تو بر من زمستان است

 

به گرمی دل نمیبندم

 

دلم لبریز از سردیست

 

در آغوشت پناهم نیست

 

چرا دنیا چرا دنیا

 

دلم از درد میسوزد

 

کسی با من موافق نیست

 

به درد خود گرفتارم

 

لبانم خشک از سردیست

 

صدایم مرده

 

دل خشکیده

 

دنیایم زمستان است

 

چرا دنیا چرا دنیا؟ ...

 

(شعر زمستان از محمد داریونی)



[ شنبه 5 بهمن 1392 ] [ 03:27 ب.ظ ] [ محمد افشاری ] [ نظرات() ]

بی آزار

lovely butterfly 300x200 بی آزار

ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺑﯽ ﺁﺯﺍﺭﯼ ﻫﺴﺘﻢ
ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻗﺼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ
ﺷﻌﺮ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ
ﺩﻟﻢ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺗﻤﺎﻡ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﯾﺎﺩﺕ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ!!!



[ جمعه 15 آذر 1392 ] [ 02:50 ب.ظ ] [ محمد افشاری ] [ نظرات() ]

رسم زندگی …

1v2q5r4s6p6nusfx416w رسم زندگی ...

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،
رختخواب خرید ولی خواب نه،
ساعت خرید ولی زمان نه،
می توان مقام خرید ولی احترام نه،
می توان کتاب خرید ولی دانش نه،
دارو خرید ولی سلامتی نه،
خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ،
می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.
آموخته ام که … تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام … که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام … که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام … که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام … که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام … که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام … که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام … که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام … که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام … که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام … که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام … که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام … که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام … که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام … که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام … که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام … که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام … که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت دا



[ جمعه 15 آذر 1392 ] [ 02:50 ب.ظ ] [ محمد افشاری ] [ نظرات() ]

...''گذشت......
ای کاش دل ما انسانها هم اینجوری بود...


[ سه شنبه 28 آبان 1392 ] [ 04:25 ب.ظ ] [ محمد افشاری ] [ نظرات() ]

لبخند بارانی

لبخند بارانی

kid rain لبخند بارانی

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش به دنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده می‌شد، او می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانی که مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همین‌طور بین راه می‌ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ به نظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

یادمان باشد هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی، خدا کنارمان است؛ پس لبخند را فراموش نکنیم!



[ یکشنبه 26 آبان 1392 ] [ 08:18 ب.ظ ] [ محمد افشاری ] [ نظرات() ]

ای کاش

ey kash ای کاش
کاش می شد سرنوشت خویش را از سر نوشت

کاش می شد اندکی از تاریخ را بهتر نوشت

کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی

داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت



[ یکشنبه 26 آبان 1392 ] [ 08:17 ب.ظ ] [ محمد افشاری ] [ نظرات() ]

فردا بدون من
Tomorrow Without Me فردا بدون من

دیدی که سخــــت نیســـــت
تنها بدون مــــــــــن ؟
دیدی صبح می شود
شب ها بدون مـــــــــن
این نبض زندگی بــــــــی وقفه می زند
فرقی نمی کند
با مــــــن … بدون مــــــن
دیــــــروز گر چه ســـــــخت
امروزم  هم گذشت
طوری نمی شود
فردا بدون مــــــن



[ یکشنبه 26 آبان 1392 ] [ 08:17 ب.ظ ] [ محمد افشاری ] [ نظرات() ]

کافه شبها


[ یکشنبه 26 آبان 1392 ] [ 03:52 ب.ظ ] [ محمد افشاری ] [ نظرات() ]

باز باران..........

0.704930001315143809 jazzaab ir باز باران

باز باران نه نگویید با ترانه می سرایم این ترانه جور دیگر

باز باران بی ترانه دانه دانه بر بام خانه

یادم آید روز باران پا به پای بغض سنگین تلخ و غمگین دل شکسته اشک ریزان عاشقی سرخورده بودم

می دریدم قلب خود را

دور می گشتی تو از من

با دو چشم خیس و گریان

می شنیدم از دل خود این نوای کودکانه

پر بهانه زود برگردی به خانه

یادت آید هستی من آن دل تو جار می زد

این ترانه باز باران باز می گردم به خانه



[ یکشنبه 26 آبان 1392 ] [ 03:23 ب.ظ ] [ محمد افشاری ] [ نظرات() ]

مرد تنها
A Man یک مرد
مردانه که گریه کنی
کدام زن میخواهد آرومت کند
مردانه که بغض کنی
چه زنی توانایی آروم کردنتو داره
مرد که باشی نمای یک کوه رو داری
مغــــــــرور  غمــــــگین  تنـــــها


[ یکشنبه 26 آبان 1392 ] [ 03:20 ب.ظ ] [ محمد افشاری ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات